شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

۱ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

۲۷
دی

جلسۀ پیش از سفر کربلا حس غریبی دارد. انگار قرار است به توی هنوز در حیرت مانده بباورانند که کربلا نزدیک است و تو یکی دو روز دیگر پا روی آن خاک خواهی گذاشت. توی جلسه آن همه آدم ناشناس یکهو انگار نزدیکترین اقوام و عزیزانت هستند. ناخودآگاه به همه لبخند میزنی و لبخند میبینی و مهربانی سلامها دلت را میلرزاند.

این جلسه چیز عجیبی است.

انگار راستی راستی رفتنی شده ام. انگار حسی که گمان می کردم دارند میخوانندم قوّت گرفته. انگار راستی راستی کربلایی شده ام

  • سوما ..