شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

۲ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

۳۰
تیر

میم عزیزم، تنهایی بخشی جدایی‌ناپذیر از انسان بودن انسان است؛ همراه وفادارِ هنوز و همیشه است. شاید در بعضی دوره‌ها کمرنگ شود، اما باز هست؛ باز سر که برمی گردانی، حضورش ملموس و مداوم هست. تنهاییِ آدم ناپدید نمی‌شود؛ اصیل‌تر می‌شود، ریشه‌دارتر می‌شود. تنهایی عجیب روح تو را وسیع می‌کند و به قدر وسعت روح تو عمیق می‌شود. هر اندازه قوّت روحی تو بیشتر باشد تنهایی‌ات سنگین‌تر و عظیم‌تر است. مگر نه اینکه علی(ع)، آن‌چنان مردی بزرگ و تکرارناشدنی، تنهایی‌اش آن همه تلخ و جان‌سوز و بی کران بود. مگر نه اینکه از سر همین تنهایی گفته بود:


اَللَّهُمَّ إِنِّی قَدْ مَلِلْتُهُمْ وَ مَلُّونی وَ سَئِمْتُهُمْ وَسَئِمُونی فَأَبْدِلِنی بِهِمْ خَیْراً مِنْهُمْ، وَ أَبْدِلْهُمْ بِی شَرَّاً مِنِّى 
خدایا اینان از من خسته‌اند و من از آنان خسته. اینان از من به ستوه آمده‌اند و من از آنان دل‌شکسته. پس به جای آنان هم‌نشینان نیکویی مونس من دار و به جای من، شرّی بر ایشان برگمار.
(نهج البلاغه، خطبۀ 25)


اما این تنهایی ارزش به جان خریدن دارد، اگر که صبور باشیم و شکرگزار. چرا که او که عزیزترین یار است، خود را پاداش سختی‌های ایمان‌آورندگانش قرار داده است. 
باور داشته باش از این تنهایی درخت پرثمری به بار می‌نشیند که جز با صبر و شکر و امید آبیاری نمی‌شود. شاکر این لحظات باش که آن کس که غم را به تو بخشیده خواسته تا به این بهانه بیشتر نگاهت کند و بیشتر تو را همراه خود سازد.

  • سوما ..
۲۸
تیر

مرداد که نزدیک می شود باز غم توی سینۀ من بیداد میکند. مرداد فصل دوبارۀ غم است. نمیدانم چه خاصیتی دارد که این طور گرما و اندوه را با هم هل میدهد توی صورت زندگی. رمضان هم که تمام شد دلم جور غریبی گرفت. نگرانم جا مانده باشم از آنها که گوی سبقت ربودند و رفتند. یاد قیامت افتاده ام که یوم التغابن است که هرکس آنجا هست، مومن و کافر، آن روز احساس غبن و زیان میکند. کافر از اینکه چرا عصیان کرده و مومن از اینکه چرا بیشتر نکوشیده.

امروز داشتیم با مادر برای جکی میرفتیم خواستگاری. توی راه مادر گفت بعضی آدمها زود ذاتشان خراب میشود و رنگ عوض میکنند. اشاره اش به من بود. دلم گرفت. بغض کردم. دوباره هشت سال را بغض کردم. دوباره هشت رمضان را بغض کردم. توی دلم گفتم چه میدانی مادر از اینکه کسی توی تمام معنویتهایش تنها باشد؟ نکشیده ای که بدانی.

چه میدانی تنهایی برای نماز صبح بیدار شدن، وقتی دیگری تخت خوابیده یعنی چه. 
چه می دانی سحری های تنها یعنی چه. چه میدانی سفره های افطار تنها یعنی چه. چه میدانی قرآن روی سرگرفتنهای تنها یعنی چه. چه میدانی وقتی کسی دین و مذهب و پوشش و روزه گرفتنها و اعتقاداتت را به سخره بگیرد و تو سکوت کنی و دوام بیاوری، سکوت کنی و نشکنی یعنی چه.
مادر اینها را نمیداند.نمیخواهم بداند. کم غصه نخورده این دو سه سال. اینها اندوههای پنهان من است. خیالی نیست. غصه ها را تنهایی خورده ام.

چیزی نمیگویم. سکوت میکنم و لبخند میزنم.

این شعر مولوی را زیر لب زمزمه می‌کنم:

ای دل شکایتها مکن تا نشنود دلدار من

ای دل نمیترسی مگر از یار بی زنهار من

زمزمه می‌کنم و لبخند می‌زنم. رو به آسمانش می‌گویم: عاشقم بر قهر و بر لطفت به جد

پ.ن: اللهم الحقنی بنور عزک الابهج، فتکون لک عارفا و عن سواک منحرفا و منک خائفا مراقبا

(مناجات شعبانیه)
  • سوما ..