شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۸
مرداد

مسجدی هست نزدیک باب الجواد حرم، اگر پیاده شدن از اتوبوسِ اول، هم‌زمان شود با اذان مغرب و عشا، قبل از سوار شدن به اتوبوس دوم می‌روم آن مسجد. قسمت خانمها کوچک است و گرم. با این همه صفایی شیرین دارد. امشب هم آنجا بودم و همین طور که خودم را عقب مسجد جا کرده بودم، دختری مهربان و خنده‌رو را دیدم که با مهر و لبخند نگاهم می‌کزد؛ مثل خیلی وقتهای دیگر که بچه‌ها آنقدر دلنشین نگاهم می‌کنند که دلم می‌رود. هشت نه ساله بود. خودش برای هم‌صحبتی با من پیش‌دستی کرد. گفت پدربزرگم چند روز پیش فوت کرده میشه براش فاتحه بخونین. گفتم به روی چشم دختر قشنگم. لبخند زد. زیبا و عمیق و دلبرانه. از قم آمده بود. آن سو ترش دختر کوچک‌تری بود. او هم آمد کنار من و لبخند زد. عزیز و خواستنی بودند هر دو. یکی نجمه بود و دیگری فاطمه. آن طرف‌تر خانمی بود اهل کرمان. با لهجه‌ای شیرین از من آدرس پرسید. چند قدم آن سوتر خانمی اهل تهران بود با دختر شیرین‌زبانش و یکی دیگر عرب اهواز. هرکدامشان چیزی می‌پرسیدند. مهربان بودند، عاشق بودند، دلربا بودند. حس کردم چقدر همه را دوست دارم، چقدر این آدم‌های جورواجور رنگ و وارنگ هزارلهجه را دوست دارم، چقدر ان دلدادگان و مهمانان امامم برایم عزیزند.

هیچ وقتی تا به امشب این همه دل نداده بودم به زائران آقای رئوف. همیشه شلوغی تابستان‌های مشهد کلافه‌ام می‌کرد. امشب اما فهمیدم که بودن این همه زوار چقدر به مشهد رنگ و جلا می‌دهد. که چقدر برکت‌اند این‌ها برای شهر، که چقدر عزیز است آنکه دلش برای امام می‌تپد. به امام گفتم همۀ ازدحام‌ها، همۀ هل داده شدن‌ها، همۀ راه‌بندان‌ها، حتی وقت شلوغی حرم از همان دور سلام دادن‌ها، همگی گوارایم. همه چیز را به جان می‌خرم تا دلدادگان شما بیشتر و بیشتر اینجا جمع شوند.

فکرش را که می‌کنم می‌بینم آقای رئوف همیشه برای تربیت من خیلی حوصله کرده، برای آنکه بفهماندم خیلی صبور بوده؛ همیشه بی‌تابی‌هایم را دیده و دم نزده. هر بار که پرسیده‌ام آخر چرا و چطور، لابد زیر لب گفته به وقتش می‌فهمی و من باز نفهمیده‌ام به وقتش یعنی کی.

روزی کسی از من پرسید تا به حال از امام معجزه دیده‌ای؟ چند لحظه تامل کردم. گفتم اگر منظورتان از معجزه این است که کسی نابینا باشد و بینا شود یا فلج باشد و روی پا بایستد، نه به چشم ندیده‌ام. البته یک شب نیمۀ شعبان که تا صبح حرم بودم گاه به گاه صدای صلوات جمعیت می‌آمد و شتاب خادم‌ها را می‌دیدم به سمتی که بعد می‌فهمیدم کسی آنجا شفا گرفته؛ اما هیچ وقت از نزدیک ندیده‌ام. با این همه مگر می‌شود معجزه ندیده باشم که شب و روز من پر از همین کرامتهاست، که هر روز و هر لحظه‌ام عنایت امام است.

یادم نمی‌رود شب جمعه‌ای که رفته بودم حرم، شهادت امام رضا بود گمانم و شب جمعه هم بود. مدتی قرار گذاشته بودم با خودم شبهای جمعه حرم باشم. قرار خوبی بود.گاهی یادم می‌رفت و یک چیزی یک تلنگری یادم می‌انداخت؛ انقدر که حس می‌کردم امام هم منتظر آن قرار شبانه است. بعدتر دیگر نشد. قرارهای خواستگاری رفتن برای برادرم قرار عاشقانۀ شبهای جمعه‌ام را به هم زد. باید فکر دیگری بکنم، صبحی را میانۀ روزی را باز بگذارم وقت قرار. اگرچه هیچ کدام به شیرینی قرارهای شب جمعه نیستند.

شب جمعه‌ای بود و دوستم خواسته بود بروم پیشش. کمی بعدش پیام داد که اتفاقی افتاده و نمی‌تواند پذیرای من باشد. یادم افتاد به شب جمعه، به قرارم با امام. فهمیدم حکمتی بوده که برای دوستم کاری پیش آمده. رفتم حرم. وقت برگشت آنقدر دسته و هیئت توی خیابانها ریخته بود که اتوبوسهای آن سمت را تعطیل کرده بودند. شب داشت به آخرش نزدیک می‌شد و من نه اتوبوسی برای برگشت داشتم نه پول نقد داشتم که بتوانم سوار تاکسی بشوم نه آن اطراف دستگاه خودپرداز بود که بشود پول بگیرم. نمی‌دانستم چطور به خانه برگردم. به امام گفتم آقا حالا چه کنم؟ چطور برگردم خانه؟ می‌شود کمکم کنید؟ همین‌قدر کم و کوتاه دعا کردم که دیدم اتوبوسی از جایی که واقعا امکان امدنش نبود، عقب عقب آمد و  اسم خیابانی را که مسیر من بود بر زبان اورد. چند نفر دیگر نیز که آن طرف تر بودند خوشان را به اتوبوس رساند و سوار شدیم. اتوبوسی خلوت، در شبی که اتوبوسی نبود مرا رساند خانه. این اتفاق اگر معجزه نباشد پس چیست؟ اگر لطف رئوفانۀ هر لحظۀ امام معجزه نباشد، پس معجزه چیست؟

همیشه از خودم می‌پرسم مگر چند نفر توی دنیا از ازل تا ابد، این خوشبختی را داشته‌اند که صبح وقت بیرون رفتن از خانه و غروب وقت برگشتن به خانه، رو به حرم اما و گنبد طلایش بایستند و به آقای مهربانی‌ها سلام بدهند...

و من صاحب خوشبخت این خوشبختی‌ام؛ اگر بفهمم.

  • سوما ..
۲۴
مرداد

1. آمده‌ام اینجا آن هم نه همین طور ساده و بی تکلف؛ که بیشتر اسباب خانۀ پیشینم را با خود به دوش کشیدم و آوردم. با کلماتم آمده‌ام. پرشین‌بلاگ زیادی بد شده بود و من هم گذاشتمش و گذشتم.


2. به لیلا گفتم می‌دانم دوست داشتن کسی تپیدن قلب برای عزیزی چقدر شیرین است؛ آن‌قدر که گاهی نبودش خیلی آزارم می‌دهد. اما راستش را بخواهی وقتی دلت در بند کسی نیست، وقتی نگران بودن یا نبودن کسی نیستی، وقتی آنقدر تنها بوده‌ای که وحشت تنها ماندن  نداری، وقتی رفیق راهی نیست تا بترسی نکند پا کج کند سمت کژراهه، وقتی سایۀ سنگین دیگری و دیگرانی که می‌خواهند بخشی از زندگی‌ات را از تو بگیرند، روی تو سنگینی نمی‌کند، آن وقت است که قدرتمندتری. متعلق به خودت هستی. گفت این را خیلی خوب حس می‌کنم، از شور نگاهت که آن چند سال ذره‌ذره از تو می‌گریخت، و این سالها باز به تو بازگشته، از لحن سخنت، از حوصله‌ات...  از اینکه تو چقدر، چقدر خودت شده‌ای. خودی لبریز از انگیزه، پر از نشاط و امیدوار به اینده.


3. حالا نه اینکه دلم بند کسی نباشد، هست، خوب هم هست. اما این اسارت را خودم خواسته‌ام. به قول استادم این اسارت عین امارت است. از همان روزی که ویرایش شرح نهج البلاغه را آغاز کردم زندگی‌ام شوری دیگر گرفت. علی... علی... علی(ع) امیر ملک دل من است و سخنش آب حیاتی است که هم سیراب می‌کند و هم تشنگی بر تشنگی می‌آورد.


4. ممکن است در دل، عاشقی بر عاشقی بیفزاید؟ همکارم راهی مکه و مدینه است. از روزی که گفته، دلم پر کشیده تا حرم رسول الله؛ انگار که من زائر آن صحن و سرا باشم. گمانم ده روز دیگر راه بیفتند. دلم میخواهد شعری بنویسم برای پیامبرم تا همکارم رو به ضریح برایشان بخواند.


5. یک برنامۀ دوساله برای خودم ریخته‌ام که خیلی ناتمام‌ها را به سرانجام برسانم: پایان‌نامه را، حفظ قرآن را، مکالمۀ عربی را، همسر یافتن برای برادرم و حتی به امید خدا برای برادر بعدی را، پس‌انداز کافی برای آنچه من دانم و دل داند و صاحب دل داند...


6. همۀ حرف‌های ناگفتۀ دیگر...


7. میزبان عشق است وای از عشق، غوغا می‌کند

هرکه مهمان است بسم الله رحمن الرحیم

قدم هرکه بیاید و قدری بماند، یا بیاید و نخوانده برود، به روی چشم



  • سوما ..
۱۶
مرداد

یکی از جلسه‌های آخر ترم پیش، یک ساعت از کلاس گذشته، یکی از دانشجویانم در کلاس را باز کرد و با چهره‌ای درهم و آشفته داخل شد. چهره‌اش را که دیدم از بازخواست برای تاخیرش منصرف شدم. پرسیدم: حالتون خوبه خانم فلانی؟هنوز جواب داده و نداده بغش ترکید و با صدای بلند گریه کرد. در میان هق‌هق گریه گفت: بابام مرد.

خشکم زد. چه می‌توانستم بکنم؟ ایا باید درس را ادامه می‌دادم یا اینکه بی‌خیالش می شدم؟ توی ذهنم دنبال جملاتی می گشتم بلکه به زبان آوردنش تسکینی برای او باشد. نمی‌دانستم چرا با چنین وضعیتی اصلا به کلاس آمده.

از یکی از دانشجوها خواستم برایش آب بیاورد؛ اما او آنقدر حالش بد بود که آب را پس زد. یکی از بچه‌ها رو به من کرد و با تاسف گفت: وای استاد پدر خانم فلانی فوت کرده.

آن دانشجو با هق‌هق بلندی که نمی‌توانست جلویش را بگیرد، بریده بریده گفت: بابام نه،... بوبوم مرد. هَمِستِرم... اسمش بوبو بود.

چهرۀ من در آن لحظه دیدنی بود. آخ که دلم می‌خواست یک چیزی محکم روی سرش کوبیده شود.

  • سوما ..
۱۲
مرداد

هرقدر می‌دوم باز از روزگار عقب‌ترم. توی موسسه وقتهای خیلی محدودی هست که کار چندانی نیست. وقتهایی هم هست که همین طور از در و دیوار کار می‌بارد. هنوز از پروپوزال نویسی خیلی دورم. کلاسهای مکالمۀ عربی انرژی و وقت زیادی از من می‌گیرند. حیفم می‌آید حالا که تا نیمۀ راه آمده‌ام رهایش کنم. این میان تند و تند خواستگاری رفتن برای جکی قوز بالای قوز است و واقعا فرسوده‌ام می‌کند.

اغلب عصرها و شبهایم برای قرارهای پشت سر هم خواستگاری رفتن گرفته شده. گاهی حتی فرصت خریدی ساده را هم پیدا نمی‌کنم. من و مادر می‌رویم؛ دوتایی. گاهی جکی را هم می‌بریم. انگار اصل بر نپسندیدن است. یا جکی نمی‌پسندد یا دختر. خیلی وقتها آخر شب می‌رسم خانه. خسته، آنقدر خسته که بلافاصله خوابم می‌برد و صبح بعد از نماز، همین خستگی نشاط بیدار ماندن را از من دریغ می‌کند.

دیر خوابیدن در شب، طولانی‌تر خوابیدن در صبح را در پی دارد و باعث می‌شود دیر به محل کار برسم. توی روز هم اغلب کوفته و کم‌توانم. هیچ چیز مثل خواب ساعت ده شب روزم را پر نشاط نمی‌کند؛ اما خواب کجاست. اگر اندک شبهایی فرصتی دست دهد که قدری زودتر به رختخواب بروم یا حضور مهمان این فرصت را از من می‌گیرد یا سر و صدای بچه‌های همسایه از خواب می‌پراندم یا هم صدای تلویزیون را بابا آنقدر بلند کرده که اصلا نمی‌شود به خواب رفت. گرمای هوا هم کلافه‌ام می‌کند.

یک وقتهایی دلم پر می‌زند برای اینکه عصرها و شبها مال خودم باشم، بدون دغدغۀ کار و دلشورۀ پایان‌نامه و اجبارِ خواستگاری رفتن. دلم می‌خواهد آنقدری مال خودم باشم که فقط و فقط رمان بخوانم و فیلم ببینم و پیاده‌روی کنم.

راستش دیگر یادم نمی‌اید آخرین باری که حوصله‌ام از بیکاری سر رفته بود چند هزار سال پیش است..



دیگر آنکه:

حال شب‌های مرا همچو منی داند و بس
تو چه دانی که شب سوختگان چون گذرد؟
  • سوما ..
۱۰
مرداد

مرگ مغازۀ پهلوی محل کارم را فتح کرده بود. وقتی عکس آقای مغازه‌دار را دیدم که حالا جز اسم و عکسی روی آگهی ترحیم نبود چیزی توی دلم فروریخت و چیزی سر برافراخت.

مرگ همیشه برایم با تمام قساوتش، با تمام درهم‌شکنندگی‌اش، با تمام شیوۀ ظالمانه‌اش، پرشکوه و ستودنی بوده است. حتی همان وقتها که عزیزی را از دست داده‌ام، حتی آن روزگار که سر دوستی را به شانه گرفته‌ام و هم‌پیالۀ اندوهش اشک ریخته‌ام، همان اوقات هم مرگ را با تمام وجود ستوده‌ام.

مرگ... پدیده‌ای که خبرت نمی‌کند، که بی‌هیچ حرف و مقدمه‌ای می‌آید تا دیگران بگویند:« همین دیشب با او صحبت می‌کردم، همین صبحی او را دیدم، نشانی از مرگ در چهره‌اش نبود. چطور شد که رفت؟ چرا پر کشید؟»؛ واقعیتی که از هیچ موجود زنده‌ای نمی‌گذرد؛ که اگر امسال نَه، سال‌ها بعد تو را هم شکار می‌کند. این حقیقت نابودنشدنی، حقیقت ناشناخته‌ای که از آن می‌ترسم و تحسینش می‌کنم، حقیقتی که به اقتدار تمام زندگی‌ را می‌ستاند و هرگز سر بازایستادن ندارد، برایم بس شگفت و پرجذبه و والاست. حقیقتی که یادم می‌اندازد: «کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام» و وا می‌داردم که زمزمه کنم: «مولای یا مولای انت الباقی و انا الفانی و هل یرحم الفانیَ الا الباقی».

 

ما همه فانیّ و بقا بس تو راست

ملک تعالی و تقدّس تو راست

  • سوما ..
۰۴
مرداد

آن یک لحظۀ وصالِ بعد از سال‌ها دوری، آن یک لحظۀ سلام، آن یک لحظۀ شنیدن نفسهای دوستی که حتی حیفت می‌آید حرف بزنی و از یادآوری صدایش غافل بمانی...
آن لحظه که گفت سلام دلم می‌خواست همان پشت تلفن لحن کلامش، صورتش، تمام خاطرات خوش روزهای دبیرستان، مهربانی دست‌هایش، برق نگاهش، لطافت خطابش وقتی صدا می‌کرد: سمیه... سمیه...، تلخی رفتنش، شوق هر با آمدنش...، تفألهای حافظمان... دلم می‌خواست همه را همۀ دوّار آن روزهای شیرین را یک بار دیگر زندگی کنم.

گفتم: «سلام منیره» و سلامم با همۀ سلامها فرق داشت. سلامی بعد از ده سال ندیدن و نشنیدنش بود؛ سلامی که می‌خواستم شورم را شوقم را مهرم را شرمم را همه را یکجا در آن بنشانم و تقدیمش کنم.

زیاد دنبالش گشته بودم و نیافته بودمش. به هر رد و نشانی چنگ می‌زدم تا جایی پیدایش کنم و بالاخره یافتمش. فکر می‌کردم کم‌حرف باشیم؛ لااقل بار اول بعد از این همه سال. اولش آرام و ساکت بودیم. می‌خواستیم هم را از نو بسازیم، با همان قد و قامت ده سال پیش، قدری بزرگ‌تر، قدری دنیادیده‌تر، قدری دردچشیده‌تر، قدری غمگین‌تر، قدری صبورتر.
ذره‌ذره به حرف آمدیم. گفتم و گفت. شنیدم و شنید. خودش بود. با همان حس ناب بودنش، با همۀ آن اختلاف دیدگاه‌های سیاسی‌ای که هیچ وقت خدا دوستی‌مان را خدشه‌دار نکرد.

سه تا بچه داشت؛ قد و نیم قد. دلم گرفت از این همه نبودنم. دلم گرفت برای آن همه نداشتنش. دلم گرفت برای همۀ سال‌های اندوهم که حالا می‌فهمیدم چقدر او را در آن روزگار کم داشته‌ام. نزدیک به دو ساعت حرف زدیم و دل نمی‌کندیم.

پیش از خداحافظی گفت: تو کجا بوده‌ای این همه سال! چقدر دل‌هامان به هم نزدیک است. راست می‌گفت؛ چیزی پیشروتر از کلمات ما را برای هم تصویر می‌کرد.

خوب می‌دانم هیچ فاصله‌ای نه در زمان و نه در مکان ژرفای دوستی‌های خالصانه را از میان نمی‌برد.

حالا روزها را بی‌تابانه می‌شمارم برای وقتی که به مشهد بیاید و ببینمش.


بعدنوشت 

دربارۀ عنوان مطلب:
یکی از جملاتی که گاهی دربارۀ جابجایی اعضای جمله در معنی‌آفرینی به دانشجویانم می‌گویم این مصرع معروف است: «باران که می‌بارد .تو. می‌آیی». بعد می گویم این جمله را می‌شود با جابجایی کلمات حداقل سه جور، تغییر داد و معنایی متفاوت از آن گرفت: «باران که می‌آید تو می‌باری»، «تو که می‌آیی باران می‌بارد»، « تو که می‌باری باران می‌آید».
  • سوما ..