شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

شب‌های روشن

بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی.

۳ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

۱۸
آبان

در دلم بود زائرت باشم

ناتمامم به تو تمام شود

در دلم هرچه  بی تو ناکامی است

به تولای تو به کام شود


در دلم بود کربلایی تر

جمعه ها را به ندبه برخیزم

از هجوم غروب و غربت و غم

سوی مهر حسین بگریزم


قطره قطره، فراتِ خون بشوم

موج بر موجْ «العجل تا یار»

رودی از تشنگیّ خود لبریز

تشنگیّ وصالِ آن دلدار


اربعین در میان جمعیت

رو به باب‌السلام بنشینم

السلام علی الحسین به لب

در جوار امام بنشینم.


گرچه بی‌شک به مهر خواهی گفت:

«اشتیاق تو را خریدارم»

منِ جامانده از زیارت تو

همچنان تا ابد بدهکارم


سمیه، اربعین 96



  • سوما ..
۱۵
آبان

من اهل سکوتم، همان قدر که اهل کلمه‌ام. شاید حتی بیش از کلمه، آدم سکوتم. طبیعت را برای یکی شدن با سکوت و آرامشش دوست دارم؛ برای آنکه پر است از نشانه‌های قدرت پروردگار، برای فرمان «سیروا فی الارض» و برای گریختن از تمام جلوه‌های زندگی مصنوعی و آدم‌مصنوعی‌ها.

کویر رفتم تا سکوتش را تنفس کنم و از صدای بوق و آزیر موتورها و ماشینها و فریادهای مردم و چه و چه بگریزم. همراهان اما جور دیگری بودند. آمده بودند تا طبیعت را به رنگ خودشان دربیاورند، تا سکوت طبیعت را با جیغ ها و هلهله ها و صدای بلند ضبطی که از شهر اورده بودند بشکنند. طبیعت را نه برای لذت بردن، که برای سلفی گرفتن و پر کردن اینستا از عکسهای جورواجور و فیلمهای شترسواری و غلت زدن در ماسه‌زار می‌خواستند. سعی هم کردم حتی دور خودم جمعشان کنم تا با هم جای خالی سلوچ بخوانیم و برایشان فال حافظ بگیرم. لحظاتی به فالهای حافظ دل دادند و بعد باز دویدند سمت هم‌صدا شدن با دری‌وری‌های هرچه خواننده دوزاری است. با مزخرفاتی که نه وزن و قافیه دارد و نه محتوا. اندوهشان نیز این بود که چرا اینترنت آنتن نمی‌دهد و این دو سه روز از تلگرام و اینستاگرام و دنیای مجازی دور مانده‌اند. دلم می سوخت برایشان. برای اینکه درکشان از لذت و شادی این‌همه کوچک است. برای اینکه شادی‌شان چنان کوچک است که با دور شدن از فضای مجازی و صدای آهنگ و بزن و بکوب و شوخی‌ها نه‌چندان دلچسب، عیششان طیش می‌شود و نوششان نیش.

بین انها من غریب بودم. نه اینکه غریبه باشم، که غریب و عجیب بودم. یکی دو تا عکس محض یادگاری بَسَم بود. رغبتی به مجازها نیز نداشتم. آمده بودم در طبیعت بکر تا از هرچه مجاز و مصنوع است دور بمانم. آنها اما نه. خودشان هم اعتراف می‌کردند همۀ حواسشان به عکس و فیلم بوده و لذتی نبرده‌اند. دور هم که می‌نشستیم، شوخی‌هایشان هیچ رنگی از شرم و فکر به خود نداشت. به چیزهایی می‌خندیدند که حتی در تصور من اندیشیدن نهانی به آن پر از خجالت بود و ذره‌ای هم خنده‌آور نبود.

هر بار که در میان مردم قرار می‌گیرم بیشتر احساس ناهمجنس بودن می‌کنم. من عوض شده‌ام یا آدمها رنگ باخته‌اند؟ احساسی شبیه «پاتما» دارم در انیمیشن پرنسس وارونه. حس می‌کنم جاذبۀ زمین برای من وارونه عمل می‌کند و هر لحظه است که به مکانی دور و ناشناخته در میان آسمان سقوط کنم. «ایجی»ای هم در کنارم نیست تا دل به حضورش خوش کنم و در کنارش تعادل از دست رفته را بیابم.

شب در اتوبوس، راه برگشت را به بیابان‌های تنهای میان راه چشم دوخته بودم؛ به همان‌ها که هیچ‌کس میل عکس گرفتن با آنها را ندارد و تنهای تنها زیر اسمان خدا رها شده‌اند؛ همان سینه‌های سوزان پرترکی که هربار هنگام رفتن به دانشگاه بیرجند و بازگشتن از آن مونس غربتم بوده‌اند. همان‌ها که بارها اشکم را از پشت شیشۀ اتوبوس در دل تفتیده‌شان آه کشیده‌ام. تمام راه برگشت به این بیابانهای خشک و تنها نگاه می‌کردم و دوباره و دوباره می‌فهمیدم هیچ پدیده‌ای در طبیعت خدا، به اندازۀ همین بیابانهای متروک و زخم‌خورده تجسم احوال من نیست.
نگاه می‌کردم به بیابانها و هر بار به زبانم می‌آمد که کاش لااقل یک نفر... کاش یک همدم، یک هم‌نفس بود... هربار بغض، حرف را تا زبانم می‌کشاند و بعدتر باز می‌دیدم همین را که قاتی این ادمها نیستم خوشتر دارم. می‌دیدم پناه آوردن به «الهی و ربی من لی غیرک» را از هر حضوری عزیزتر دارم.

عزیزترین دلدار، تو مرا همراه باش. یا انیس من لا انیس له، یا رفیق من لا رفیق له تو روشنایی‌بخش و گرمای روزگارم باش. اگر تنهایی را برایم می‌پسندی چون جان شیرین می‌خواهمش؛ خیالی نیست اگر دیگران عجیب بپنداردم؛ اگر شبیه دغدغه‌هایشان نباشم. من برای اینکه باورهایم را از دست ندهم تاوان زیاد داده‌ام. خیلی‌ها به دردها و دغدغه‌هایم خندیده‌اند. از همان وقتهای صف غذای کارشناسی بگیر که حاضر نمی‌شدم حق دیگران را نادیده بگیرم و بی‌نوبت برای دوستانم غذا بگیرم و بعدتر پچ‌پچه‌ها را پشت سرم می‌شنیدم که سمیه چه جانمازی آب می‌کشد، تا آن ظلمات هشت‌سالۀ کُشندۀ پرتحقیر و تا همین حالا که این قوم و آن خویش از فرط دلسوزی و محبت می‌خواهند نگاهم را به زندگی عوض کنند. برایم مهم نیست دیگران چگونه قضاوتم می‌کنند. تلخی این تنهایی مرا شیرین است فقط اگر... اگر مرا به خوب بندگی کردن راه دهی. می‌خواهم خوبِ تو باشم مهربان یار.

می‌ترسم بمیرم و بندگی نکرده باشم.


«اللهم فصل علی محمد و آله و حبِّب الَیَّ ما رَضیتَ لی» 

خداوندا بر محمد و خاندانش درود فرست و آنچه را برایم می‌پسندی محبوبم بگردان.

فرازی از صحیفۀ سجادیه


پس‌نوشت:
1. صحیفۀ سجادیه صحیفۀ عشق و زندگی است. دل‌دل می‌کنم تا اربعین برسد و باز یک دهه پای شرح استادم از صحیفه بنشینم و خوشه‌چین سفرۀ امام سجاد(روحی فداه) باشم.


2. پروردگارا، می‌شود اسمانت مهربان‌تر شود و باران ببارد؟ دلم بارش یک‌ریز باران می‌خواهد. می‌ترسم لذت پاییز ناچشیده به زمستان خشک و عور برسم که باز هم اسمانش از باریدن دریغ می‌ودرزد.

  • سوما ..
۱۱
آبان

دیروز و امروز را کویر مصر بودم. با اردوی جهاد دانشگاهی همراه شدم.می‌دانم صفر وقت سفر نیست. به قصد خوش‌گذرانی نرفته بودم. می‌خواستم در سکوت کویر حل شوم. همیشه آنچه از بیابان دیده بودم سینه‌ای پرترک بود. دیروز اما کویر، همه‌تن تپه‌های پرماسه بود، لغزان و روان. می‌خواستم آسمانی را ببینم که کودکی‌هایم را پر کرده بود. شب رصد، خوش شبی بود. اینکه عیوق را در میان ستارگان بشناسم و بدانم که برخلاف دیگر ستارگان که مایل به راست حرکت می‌کنند، حرکت او مستقیم و از بالای سر است و بفهمم چرا سعدی از میان این همه ستاره، او را برگزیده تا جایگاه بلند و والای خود را وصف کند:

چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب

مهرت به جان رسید و به عیوق بر شدم

اینکه سها را ببینم و بدانم چرا نشانه از لبهای کوچک و غنچه‌ای است که در گذشته معیار زیبایی بوده:

مرا ترکی است مشکین موی و نسرین بوی و سیمین بر

سها لب، مشتری غبغب، هلال ابروی و مه‌پیکر

اینکه بدانم ویژگی سهیل فقط گاه به گاه ظاهر شدنش نیست، بلکه همان گهگاه هم فقط در بعضی افق‌های جغرافیایی ظاهر می‌شود، مثلا در آسمان مشهد هیچ‌وقت ظاهر نمی‌شود و افزون بر این، بعد از خورشید و شباهنگ، پرنورترین ستارهٔ کهکشان است، اینکه شباهنگ و شعرا و همهٔ ستارگان نقش‌آفرین در ادبیات را بشناسم و با صورت‌های فلکی آشنا شوم، تجربه‌ای بسیار شورانگیز بود. دیدن مشتری، زحل، یکی دو سحابی و نیز کهکشان راه شیری و آندرومدا، ذوقی دیگر در جانم ریخت. 

اما قشنگتر از همه وقتی بود که خیره به آسمان می‌اندیشیدم  این همه ستاره و قمر و اخترک، حدود دویست میلیارد کهکشانی که تاکنون حدس زده‌اند، وجب به وجب آسمان، تمام الکترونها و نوترونها، تمام آنچه دانسته‌اند و هرچه که هنوز در کشفش حیران‌اند، بهانهٔ هستیِ این همه وجود نازنین رسول الله است...

و تازه، این هنوز فلک اول است.

  • سوما ..